تبلیغات
مهر نو - مطالب ابر داستان های کوتاه و جالب برای دانش آموزان

داستانهای کوتاه و عاشقانه ، جمله های زیبا و شعرهای دلنشین





در سطر اول نام و در سطر دوم ایمیل خود را وارد نمایید. عضو شوید و از آپدیت وبلاگم از طریق ایمیل باخبر شوید



نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 21 دی 1390-01:45 ب.ظ

فکر زمان پیری خودتو کردی

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند…
پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک، آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:دوشنبه 11 بهمن 1389-01:00 ب.ظ

مداد سفید

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او

 کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که

 مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار

 کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و

کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:دوشنبه 11 بهمن 1389-09:00 ق.ظ

***

شخصی سر كلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را كه روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت كرد و با این «باور» كه استاد آنرا به عنوان تكلیف منزل برای هفته بعد داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل كردن آنها فكر كرد. هیچیك را نتوانست حل كند. اما طی هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام یكی از آنها را حل كرد و به كلاس آورد. استاد به كلی مبهوت شد زیرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود
.
.





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:یکشنبه 27 آذر 1390-12:05 ب.ظ

وعده

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟ 
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. 
پادشاه گفت:....

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!






نویسنده :* کوروش *
تاریخ:یکشنبه 12 دی 1389-11:54 ب.ظ

قدرت کلمات


چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودالی عمیق افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله نیست و شما به زودی خواهید مُرد.
دو قورباغه، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توان کوشیدند تا از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سر انجام به داخل گودال پرت شد و مُرد.
قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاشِ بیشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد؛ تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟»
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.
تصاویر زیباسازی ، كد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، بلاگر www.Bloger.Rozblog.Com




نویسنده :* کوروش *
تاریخ:سه شنبه 18 آبان 1389-06:40 ب.ظ

کار دنیا


یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود هیچكی نبود

آنجا كه درخت بید به آب می رسد ، یك بچه قورباغه و یك كرم همدیگر را دیدند

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه كردند و عاشق هم شدند

كرم ، رنگین كمان زیبای بچه قورباغه شد ،و بچه قورباغه ، مروارید سیاه درخشان كرم

بچه قورباغه گفت : من عاشق سر تا پای تو هستم.

كرم گفت : من هم عاشق سر تا پای تو هستم . قول بده كه هیچ وقت تغییر نمیكنی

بچه قورباغه گفت : قول می دهم

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند . او تغییر كرد

درست مثل هوا كه تغییر می كند

دفعه ی بعد كه آن ها همدیگر را دیدند ، بچه قورباغه دو تا پا در آورده بود

كرم گفت : تو زیر قولت زدی

بچه قورباغه التماس كرد : من را ببخش دست خودم نبود

من این پاها را نمی خواهم من فقط رنگین كمان زیبای خودم را می خواهم

كرم گفت : من هم فقط مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم .قول بده كه هیچ وقت تغییر نمی‌كنی

بچه قورباغه گفت : قول می دهم

ولی مثل عوض شدن فصل ها ، دفعه ی بعد كه آن ها همدیگر را دیدند ، بچه قورباغه هم تغییر كرده بود

دو تا دست در آورده بود

كرم گریه كرد : این دفعه ی دوم است كه زیر قولت زدی

بچه قورباغه التماس كرد : من را ببخش . دست خودم نبود . من این دست ها را نمی خواهم .من فقط رنگین كمان زیبای خودم را می خواهم .

كرم گفت : من هم فقط مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم .این دفعه ی آخر است كه می بخشمت

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند ؛ او تغییر كرد

درست مثل دنیا كه تغییر می كند

دفعه ی بعد كه آن ها همدیگر را دیدند او دم نداشت

كرم گفت : تو ، سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شكستی

بچه قورباغه گفت : ولی تو ، رنگین كمان زیبای من هستی

آره ، ولی تو دیگر مروارید سیاه و درخشان من نیستی . خداحافظ

كرم از شاخه ی بید بالا رفت و آن قد به حال خودش گریه كرد تا خوابش برد

یك شب گرم و مهتابی ، كرم از خواب بیدار شد

آسمان عوض شده بود ،درخت ها عوض شده بودند .همه چیز عوض شده بود.

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نكرده بود

با این كه بچه قورباغه زیر قولش زده بود ، اما او تصمیم گرفت كه ببخشدش

بال هایش را خشك كرد .و بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا كند

آنجا كه درخت بید به آب می رسد ، یك قورباغه ، روی یك برگ گل سوسن ، نشسته بود

پروانه گفت : ببخشید، شمامروارید

ولی قبل از این كه بتواند بگوید : سیاه و درخشانم را ندیدین؟ قورباغه بالا جهید و او را بلعید و قورتش داد.

قورباغه در آن لحظه با شیفتگی به رنگین كمان زیبایش فكر می كند. نمی داند كه كجا رفته. کاش میشد دوباره او را ببیند