تبلیغات
مهر نو

داستانهای کوتاه و عاشقانه ، جمله های زیبا و شعرهای دلنشین





در سطر اول نام و در سطر دوم ایمیل خود را وارد نمایید. عضو شوید و از آپدیت وبلاگم از طریق ایمیل باخبر شوید



نویسنده :* کوروش *
تاریخ:سه شنبه 23 خرداد 1391-12:33 ب.ظ

خانم پری نوشت :

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم
فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت،
معلوم شد که لطافتم پایین آمده!

زمانی که دمای بدنم را سنجید،
دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم

تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم،
چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،
چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم،
معلوم شد که مدتی است صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید نمی شنوم...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد،
و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم
از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند :
رنگین کمانی به ازای هر طوفان،
لبخندی به ازای هر اشک،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا.

جمله نهایی :
عیب کار اینجاست که من "آنچه هستم" را با " آنچه باید باشم " اشتباه می کنم،
خیال میکنم آنچه باید باشم هستم،
در حالیکه آنچه هستم نباید باشم ...

زنده یاد احمد شاملو





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:یکشنبه 21 خرداد 1391-01:56 ب.ظ

خانم پری نوشت :


بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.

* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.

* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!

* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.

* کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشنی نمی کند.

* خدا بی گناه است در پروندۀ نگاه تان تجدید نظر کنید.

* ما خلیفۀ خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.

* آنکه خدا را از زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.

* خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد، نمی گذرد.

* بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.

* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

* برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا را نبیند.

* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است.

* به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.

* چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.

* امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟

*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟

* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

* آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو.

* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.






نویسنده :* کوروش *
تاریخ:پنجشنبه 25 اسفند 1390-05:20 ب.ظ

برایت آرزو دارم ...


این شعر زیبا رو خانم پردیس برای بنده ارسال نمودند که با افتخار تو وبلاگ قرارش میدم
ایشون خودشون وبلاگ دارن و بنده لینکشون رو اینجا میزارم تا اگه دوست داشتین بقیه مطالب زیباشون رو هم بخونین.
دوستانی که مطلب برام میفرستن و از خودشون وبلاگ دارن حتما لینک وبلاگشون را بنویسن تا در مطلب ارسالی قرار بدم، شاید اینجوری بتونم گوشه ای از لطفشون رو جبران کنم.
در پایان هر پست این جمله نوشته : "ارسال شده توسط..." ، که اگه بر روی آن کلیک کنید، وبلاگ فرستنده مطلب باز میشود
.
www.lovivoiniran.mihanblog.com


دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر



ادامه مطلب



نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 24 اسفند 1390-01:18 ب.ظ

دوستان نکته نکته







نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 24 اسفند 1390-11:12 ق.ظ

سال نو مبارک


نوروز پیام آور مهر است...
نوروز جشن نکوداشت نگاه توست....
نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست...
نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند...

نوروز روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی است که عظمت را کوچک می دانند...
نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند...
اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز
هر سال این فکر را به یادمان می آورد. پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند
امیدوارم از جملاتم خوشتون اومده باشه دوستای گلم . از همتون ممنونم که در سال 90 تنهام نذاشتین و با لطفی که داشتین به من و وبلاگم ابراز محبت نمودین
آرزوی بهترینها رو براتون تو سال جدید دارم


 




نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 17 اسفند 1390-01:47 ب.ظ

خانم پری نوشت :


ما اغلب به درهایی که شادی را برما بسته است، نگاه می‌کنیم ولی هیچ‌گاه کسی که درهای شادی را برایمان می‌گشاید را نمی‌بینیم

جمله ای نوشته بود با این مضمون:

“من تو را دوس میدارم تو دیگری را ودیگری دیگری را. واینگونه است که ما تنهاییم... "
در جواب نوشتم : این ظاهر ماجراست ، اما واقعیت اینه که : " من خودم رو دوست دارم و تو هم خودت رو و دیگری هم خودش رو و اینگونه است که همه تنهایند ... "
این خودخواهیــه که تنهایی میاره و نه محبت ...
گاهی احساس ما ، احساس مالکیتــه تا محبــت






نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 17 اسفند 1390-01:20 ب.ظ

خانم پری نوشت :


از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد


خدا گفت نه!


رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.


از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد


خدا گفت : نه!


شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.


از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد.


خدا گفت: نه!


من به تو نعمت و برکت دادم. حال با توست که سعادت را به چنگ آوری.


از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد


خدا گفت: نه!


رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیک تر و نزدیک تر می‌کند.


از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد


خدا گفت: نه!


بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی، اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمندتر و پرثمرتر شوی.


من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند، از خدا خواستم و باز گفت: نه!


من به تو زندگی خواهم داد تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.


از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همان گونه که آنها مرا دوست دارند


و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم






نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 17 اسفند 1390-01:05 ب.ظ

خانم پری نوشت :

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند


قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها


رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند


بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را


شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند


مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت


سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند


چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها


شاید این باران که می بارد شما را تر کن




 





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:سه شنبه 16 اسفند 1390-02:16 ب.ظ

خوش آمدید




دوستان و بازدید کنندگان عزیز، شما میتوانید جمله ها ، مطالب و داستانهای زیبای خودتون را از طریق لینک "ارسال پیام خصوصی" یا از قسمت "نظرات" برای این وبلاگ بفرستید تا با نام خود شما در وبلاگ قرار گیرد.

از تمام دوستانی که تا حالا مطالب زیباشون را برای این وبلاگ فرستادند ، کمال تشکر را دارم.
همچنان با ما باشید در وبلاگ خودتان


**توجه**
استفاده از مطالب وبلاگ فقط با گذاشتن لینک وبلاگ مجاز می باشد

دوستان اگه از مطلبی خوشتون اومد، حتما نظر بذارین

امیدوارم از مطالب این وبلاگ لذت ببرید


لطفا از بقیه صفحه هات هم دیدن نمایید





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 28 دی 1390-12:39 ب.ظ

فرشته ای که مادرش را از مرگ نجات داد

در مطب دکتر به شدت به صدا در امد. دکتر گفت: در را شکستی بیا تو!
در باز شد و دختر کوچولوی 9 ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید:اقای دکتر!مادرم!و در حالی که نفس نفس میزد. ادامه داد "التماس میکنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است .
دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاری. من برای ویزیت به خانه ی کسی نمیروم.
دختر گفت:ولی دکتر من نمیتوانم اگر شما نیاید او میمیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم امد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمای کرد. جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاد.
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با امپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند . تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.
دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی اگر او نبود حتما میمردی!
مادر با تعجب گفت:ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد.
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد این همان دختر بود ! فرشته ای کوچک وزیبا؟!!!!!





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 21 دی 1390-02:45 ب.ظ

فکر زمان پیری خودتو کردی

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند…
پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک، آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:دوشنبه 19 دی 1390-02:33 ب.ظ

دفتر مشق کهنه

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد : سارا ...
دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزش داری گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد ،تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد :
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت و سیاه و پاره نکن ؟؟ هـــا؟؟؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم !
دخترک چونهء لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم.... مادرم مریضه... اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد .... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه.... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پول موند برای من یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد .








  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...