داستانهای کوتاه و عاشقانه ، جمله های زیبا و شعرهای دلنشین





در سطر اول نام و در سطر دوم ایمیل خود را وارد نمایید. عضو شوید و از آپدیت وبلاگم از طریق ایمیل باخبر شوید



نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 24 اسفند 1390-10:12 ق.ظ

سال نو مبارک


نوروز پیام آور مهر است...
نوروز جشن نکوداشت نگاه توست....
نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست...
نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند...

نوروز روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی است که عظمت را کوچک می دانند...
نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند...
اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز
هر سال این فکر را به یادمان می آورد. پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند
امیدوارم از جملاتم خوشتون اومده باشه دوستای گلم . از همتون ممنونم که در سال 90 تنهام نذاشتین و با لطفی که داشتین به من و وبلاگم ابراز محبت نمودین
آرزوی بهترینها رو براتون تو سال جدید دارم


 




نویسنده :* کوروش *
تاریخ:پنجشنبه 25 اسفند 1390-04:20 ب.ظ

برایت آرزو دارم ...


این شعر زیبا رو خانم پردیس برای بنده ارسال نمودند که با افتخار تو وبلاگ قرارش میدم
ایشون خودشون وبلاگ دارن و بنده لینکشون رو اینجا میزارم تا اگه دوست داشتین بقیه مطالب زیباشون رو هم بخونین.
دوستانی که مطلب برام میفرستن و از خودشون وبلاگ دارن حتما لینک وبلاگشون را بنویسن تا در مطلب ارسالی قرار بدم، شاید اینجوری بتونم گوشه ای از لطفشون رو جبران کنم.
در پایان هر پست این جمله نوشته : "ارسال شده توسط..." ، که اگه بر روی آن کلیک کنید، وبلاگ فرستنده مطلب باز میشود
.
www.lovivoiniran.mihanblog.com


دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر



ادامه مطلب



نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 24 اسفند 1390-12:18 ب.ظ

دوستان نکته نکته







نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 17 اسفند 1390-12:47 ب.ظ

خانم پری نوشت :


ما اغلب به درهایی که شادی را برما بسته است، نگاه می‌کنیم ولی هیچ‌گاه کسی که درهای شادی را برایمان می‌گشاید را نمی‌بینیم

جمله ای نوشته بود با این مضمون:

“من تو را دوس میدارم تو دیگری را ودیگری دیگری را. واینگونه است که ما تنهاییم... "
در جواب نوشتم : این ظاهر ماجراست ، اما واقعیت اینه که : " من خودم رو دوست دارم و تو هم خودت رو و دیگری هم خودش رو و اینگونه است که همه تنهایند ... "
این خودخواهیــه که تنهایی میاره و نه محبت ...
گاهی احساس ما ، احساس مالکیتــه تا محبــت






نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 17 اسفند 1390-12:20 ب.ظ

خانم پری نوشت :


از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد


خدا گفت نه!


رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.


از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد


خدا گفت : نه!


شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.


از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد.


خدا گفت: نه!


من به تو نعمت و برکت دادم. حال با توست که سعادت را به چنگ آوری.


از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد


خدا گفت: نه!


رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیک تر و نزدیک تر می‌کند.


از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد


خدا گفت: نه!


بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی، اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمندتر و پرثمرتر شوی.


من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند، از خدا خواستم و باز گفت: نه!


من به تو زندگی خواهم داد تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.


از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همان گونه که آنها مرا دوست دارند


و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم






نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 17 اسفند 1390-12:05 ب.ظ

خانم پری نوشت :

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند


قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها


رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند


بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را


شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند


مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت


سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند


چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها


شاید این باران که می بارد شما را تر کن




 





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:سه شنبه 16 اسفند 1390-01:16 ب.ظ

خوش آمدید




دوستان و بازدید کنندگان عزیز، شما میتوانید جمله ها ، مطالب و داستانهای زیبای خودتون را از طریق لینک "ارسال پیام خصوصی" یا از قسمت "نظرات" برای این وبلاگ بفرستید تا با نام خود شما در وبلاگ قرار گیرد.

از تمام دوستانی که تا حالا مطالب زیباشون را برای این وبلاگ فرستادند ، کمال تشکر را دارم.
همچنان با ما باشید در وبلاگ خودتان


**توجه**
استفاده از مطالب وبلاگ فقط با گذاشتن لینک وبلاگ مجاز می باشد

دوستان اگه از مطلبی خوشتون اومد، حتما نظر بذارین

امیدوارم از مطالب این وبلاگ لذت ببرید


لطفا از بقیه صفحه هات هم دیدن نمایید





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 28 دی 1390-11:39 ق.ظ

فرشته ای که مادرش را از مرگ نجات داد

در مطب دکتر به شدت به صدا در امد. دکتر گفت: در را شکستی بیا تو!
در باز شد و دختر کوچولوی 9 ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید:اقای دکتر!مادرم!و در حالی که نفس نفس میزد. ادامه داد "التماس میکنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است .
دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاری. من برای ویزیت به خانه ی کسی نمیروم.
دختر گفت:ولی دکتر من نمیتوانم اگر شما نیاید او میمیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم امد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمای کرد. جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاد.
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با امپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند . تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.
دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی اگر او نبود حتما میمردی!
مادر با تعجب گفت:ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد.
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد این همان دختر بود ! فرشته ای کوچک وزیبا؟!!!!!





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:چهارشنبه 21 دی 1390-01:45 ب.ظ

فکر زمان پیری خودتو کردی

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند…
پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک، آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:دوشنبه 19 دی 1390-01:33 ب.ظ

دفتر مشق کهنه

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد : سارا ...
دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزش داری گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد ،تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد :
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت و سیاه و پاره نکن ؟؟ هـــا؟؟؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم !
دخترک چونهء لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم.... مادرم مریضه... اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد .... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه.... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پول موند برای من یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد .





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:پنجشنبه 15 دی 1390-11:35 ق.ظ

معجزه

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولى هم براى مداواى آن ندارند.پدر به تازگى کارش را از دست داده بود و نمى توانست هزینه جراحى پر خرج برادرش را بپردازد.سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت:فقط معجزه مى تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتى به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.قلک را شکست. سکه ها رو روى تخت ریخت و آن ها رو شمرد. فقط پنج دلار.بعد آهسته از در عقبى خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولى داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم روى شیشه پیشخوان ریخت.داروساز جا خورد و گفت:چه می خواهى؟دخترک جواب داد:برادرم خیلى مریضِه. مى خوام معجزه بخرم قیمتش چه قدر است؟دارو ساز با تعجب پرسید:چى بخرى عزیزم!!؟دخترک توضیح داد: برادر کوچکش چیزى در سرش رفته و بابام مى گوید فقط معجزه مى تواند او را نجات دهد. من هم مى خواهم معجزه بخرم. قیمتش چه قدر است؟داروساز گفت:متاسفم دختر جان ولى ما این جا معجره نمى فروشیم.چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما رو به خدا برادرم خیلی مریضه و بابام پول ندارد و این همه پول من است. من از کـــــجــا مى توانم معجزه بخرم؟مردى که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبى داشت از دخترک پرسید:چه قدر پول دارى؟دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندى زد و گفت:آه چه جالب!!! فکر مى کنم این پول براى خرید معجزه کافى باشه. بعد به آرامى دست او را گرفت و گفت:من مى خوام برادر و والدینت را ببینم. فکر مى کنم معجزه برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.فرداى آن روز عمل جراحى روى مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحى پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعى بود. مى خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحى چه قدر باید پرداخت کنم؟دکتر لبخندى زد و گفت:فقط 5 دلار. 





نویسنده :* کوروش *
تاریخ:یکشنبه 27 آذر 1390-12:05 ب.ظ

وعده

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟ 
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. 
پادشاه گفت:....

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!









  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...